قصه عشقولانه زاقی و طوقی

در روز گارانی ابوالفضل کفتر بازی بود که در بام خانه شان کبوتران بی شماری داشت، روزی در وقت هواخوری کبوترانش در هوای بام خانه در وقت هوا خوری در حال پرواز و هوا خوری بودن که یکی از کبوتران بنام طوقی بروی بام یکی از همسایگان نشست که بام نقی کفتر بازینا بود، هنوز نقی نیامده بود که کبوتران را آزاد کند تا آن روز آنان نیز چرخی بزنند و هوائی بخورند، ناگهان طوقی گرامی در بام خانه نقی و در نزدیکی قفس کبوتران چشمش به معشوقه قدیمی خود افتاد، بی درنگ پرواز کرد و به قفس نزدیک شد دید در جمع تعداد زیاد کبوتران که به دویست عدد می رسیدند زاقی (همان معشوقه اش) تنها و غریب در یک گوشه قفس کز کرده وی نیز تا طوقی را دید به یک باره از جا برخواست و شوق و شعفی فراوان آن را در برگرفت، در ابتدا شروع کردن به گریستن و طوقی به زاقی گفت خانه اش ویران آنکه من و تو را از هم جدا کرد، زاقی رو به طوقی گفت: عشق بی چون و چرای من نگران نباش امید را از دست نده باید قانون جلد بودن ما کبوتران بدست ما دو بشکند تا از این زندانی بودن غریزی خود نجات یابیم! طوقی گفت: آخر چگونه؟؟؟ و باز زاقی در ادامه این چنین گفت که: روزی با هم که تایم هوا خوریمان یکی بود قرار می گذاریم و با هم پا بفرار یا پرواز می گذاریم و می رویم زندگی عاشقانه خود را آغاز کنیم و تولید مثل کنیم و وقتی که من تخم گذاشتم تو بتوانی با تخم هایم بازی کنی!!!
در انتها مخاطب گرامی نقطه انحرافی پیش نیاید با تخمهایم بازی کنی یعنی با فرزندانت یا فرزندانمان منظور بوده! این بود قصه عشقولانه زاقی و طوقی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر